خرید بک لینک
ما باید قبول کنیم که با خاطره هایمان زنده ایم . چیزی همیشه از گذشته با ماست و بیشتر اوقات تنهایی مان را در بر می گیرد . حتی زمانی که تقدیر ما را سر راه آدم هایی که خیلی وقت است به خاطرات پیوسته اند قرار می دهد باز هم این خاطرات است که وجه مشترک و پیوند قلبی از دست رفته را دوباره جان می بخشد . چرا ؟ واضح است چون ما آدم ها همواره در بی خبری از حال و آینده ی خود و دیگران به سر می بریم . بر خلاف چیزی که به نظر می آید می توان فهمید که وظیفه انسان در حال نه اینکه حرکت به سوی آینده و فتح ثانیه های نیامده است بلکه تلاش برای ساختن خاطره هایی است که در لحظات از هم فروپاشیده گذشته زاییده می شوند تا برای مرور صاحبش ارزشمند باشند . این هم احتمالا مربوط می شود به تنهایی ما آدم ها . مجبوریم برای اوقات تنهایی مان تصاویری ترتیب دهیم که یادآوریشان ما را به یک لبخند هر چند کوچک وادار می کند اما وای از آن روز که بگندد نمک ، که دیگر خاطرات کیفیت دوباره دیدن را نداشته باشد .

برچسب: نویسنده: یاسین کوشکی تاريخ: دوشنبه 27 آذر 1402 ساعت: 18:18

کاش اینجا بودی . یک نگاه نگران به من مینداختی . من هم یک نگاه نگران به تو می انداختم ، یکی از آن لبخند هایت را به من می زدی . یکی از آن حرف های تازه ات را می گفتی ، یک چیزی که مربوط بشود به خوب بودن فردا، یک چیزی که مربوط بشود به رفتن ، به نماندن . کاش می شد دستت را بگیرم ، دستم را فشار دهی ، کاش می شد دستت را بگیرم ،ببرمت یک جایی که بشود همدیگر را دوست داشت ،کاش می شد ببرمت پای برج ایفل محکم گردنت را ببوسم جایش کبود شود . کاش می شد برویم آمستردام با هم شمع بالنمان را روشن کنیم بفرستیمش هوا.کاش می شد یک موقعی برمیگشتی که من سبیل هایم درآمده بود،کاش اینقدرهردو،تنهانبودیم ،با هم می خندیدیم حالا بقیه آدم ها به درک برای خودشان به نشانه ی تاسف سر تکان می دادند و نچ نچ می کردند که "بی بند و بار ها را نگاه کن ، به هر حال ما دیگر نگاه نگران به هم نمی اندازیم چون دیگر نگران هم نیستیم ، نگران از دستت دادن ها چون چیزی برای بدست آوردن نیست که بخواهیم نگران باشیم ، امروز اگر بخواهیم آرام زندگی کنیم ، در هر حال مجبوریم یکدیگر راببخشیم ،زیرا متاسف بودن چیزی را جبران نمی کند،شما احتمالا نمیدانید خرده ستمگر چیست ,به همین دلیل نمی دانید اگر خرده ستمگران عاشق هم باشند،تا چه حد زجر می کشند.

برچسب: نویسنده: یاسین کوشکی تاريخ: دوشنبه 27 آذر 1402 ساعت: 18:18

من تکیه بر دیوار اتاقم بغض کردم و گریه نکردم.روزهایی که اعتبارم ساقط شد ، شبش روی بالش گریه نکردم. عزیزانم را به خاک سپردم و گریه نکردم . آن روز که اعتمادم سلب شد روی پله ها میان باد و بوران نشستم و گریه نکردم. من به چشمان نارفیق خیره شدم خنجرش را از توی سینه ام در آوردم و فقط نگاهش کردم، من وسط جوکهانخندیدم، تاتر کمدی رفتم و نخندیدم، فیلم کمدی دیدم و نخندیدم ،همه سعی کردند مرا خوشحال کنند و خوشحال نشدم ، سعی کردند مرا ناراحت کنند و ناراحت نشدم، من به همه چیز شک کردم و بعدش نه گریه کردم و نه خندیدم ،دیگر نگران آینده نیستم ، غصه دار گذشته هم نیستم ، و لحظه حال هم برایم حقیقی نیست ، فقط مرگ است که حقیقت است. ومن باور نمیکنم که چه بر من گذشت، یک چیز غم انگیز دیگری هم وجود دارد آن هم این است که دیگر نه انعطاف تسلیم شدن را دارم، نه سر سختی جنگیدن را،من دیگر از خودم رفته ام . ادامه اش را یادم رفت، خیلی آنی کلمات از ذهنم پاک می شوند یک ثانیه در ذهنم هستند و در ثانیه ی بعد ناپدید می شوند دیگر نمیتوانم مثل سابق بنویسم کلمات کنار هم قرار نمیگیرند وقتی آرشیو را میخوانم انگار اصلا من نبوده ام که اینهارا نوشته ام ،آنها غمگین اند، همین حالا هم غمگینند ،دیگر نگاهی به معقوله عشق ندارم ،اینکه عشق در نگاه اول چیز خوبیست یا نه، نمی دانم ،از من نپرسید، من فقط می دانم عشق در نگاه آخر آدم را متلاشی میکند.دیگر نمیدانم زندگی چیست ،زندگی احتمالا قمار است ، قمار هم که حرام است ! دیگر نمیدانم خویشی و خویشاوندی دوستی ودوستداری چیست فقط میدانم ،هرکه با من بیش برمن نیشتر.

برچسب: نویسنده: یاسین کوشکی تاريخ: دوشنبه 27 آذر 1402 ساعت: 18:18

زندگی پر از تلاش های کسل کننده ی ناخوشایند برای رسیدن به هدف های به گمان خودمان خوشایند است. خسته میشوی، کم می آوری، از گیر و گره ها به ستوه می آیی اما باید ادامه بدهی . چه کسی مارا مجبور میکند به ادامه دادن ؟ به بازی؟ وقتی از پیش بازنده ای و معجزه ای هم در راه نیست؟ البته که اگر قدم به قدم حرکت کنی بالاخره روزی خواهی رسید ولی ارزشش را دارد؟به چه قیمتی؟ چه چیزها را باید از دست بدهی برای هدفی که معلوم نیست زمان رسیدنش بیات نشده باشد ؟ که میشود جانم حتما میشود... اگر بپرسی فایده ی اینهمه رفتن و رسیدن و یا نرسیدن کجاست باید بگویم نمیدانم فقط میدانم که خبری نیست هیچ کجا هیچ خبری نیست . زندگی را زیر بالش قایم کردیم ،سر روی بالش گذاشتیم و خیال پردازی کردیم . زندگی مان بیات شد و از دهن افتاد دیگر.

برچسب: نویسنده: یاسین کوشکی تاريخ: جمعه 17 آذر 1402 ساعت: 15:18

به من میگویند آفرین که راهها را بستی، که دورتر شدی. شجاعت کردی. گفتم اما این شجاعت نیست. شجاعت برای من نزدیک ماندن است، و امید و انتظار و هر چه را داشتن وسط گذاشتن، و باختن آنطور که هیچ از وجودت نماند ، الا هوس قمار دیگر. چه شد که نسل امروز و تقریبا هیچکس برای نزدیکی، آن کوشش جنون آمیز میان بیم و امید، را نمیکند؟ جوابش مشخص است ، دیدن امثال من ، دیدن جهان یعقوبها که همیشه با امیدشان تنهای تنهای تنهایند.

برچسب: نویسنده: یاسین کوشکی تاريخ: جمعه 17 آذر 1402 ساعت: 15:18

آدمی کجا از مدار خودش فاصله میگیرد؟ و کجا به خودش نزدیک میشود؟ به شخصه به همان اندازه که کار میکنم یا ضروریات ایجاب میکند ، معاشرت میکنم ،زندگی میکنم ولی همان اندازه بخشهای دیگر وجودم خالی شده است، آدمی به همان اندازه که درگیر میشود با درس و کار و پول و زندگی اجتماعی ،به همان اندازه بخشهای دیگرش تنها میشود، و به همان اندازه که زندگی میکند و تجربه میکند بخشهای دیگری از روحش دارد میمیرد.حکایت من هم همین است . حالا دیگر بخشهای زیادی از وجودم خالی و ساکت است . همین من روزی تا انتهای چشمان کسی رفته بودم ، و تمام رویاها را لای پرده ی حریری سفیدکه باد در آن میوزید بافتم ، باد به کجا برد؟ نمیدانم ،به هر حال امروز به همان اندازه بخش دیگری از وجودم هیچ قصه ای ندارد، من به این قانون میگویم تعادل هستی وجود، به همان اندازه که روحت را در درون کسی بکاری ، جایی دیگر روزی دیگر روحت را سوراخ کرده ای . به همان اندازه که چیزی داری ، بخشی از جانت بی مایه شده است ،و به همان اندازه که دستانت را محکم در هم فشردی از اندوه نبودن وجدایی ، جایی دیگر همان دستها بالهایت میشوند برای پرواز رهایی ،میخواهم بگویم ما همان چیزهایی هستیم که نداریم و همواره در جستجویش بودیم، و به اندازه چیز هایی که به دست آوردیم نیز تنها مانده ایم ، خالی شده ایم این است حکایت این روزهای ما،از راه دور خودِ جا مانده ام را صدا میزنم ،اما او نمی شنود، انگار که دیگر در هیچ جایی حضور ندارد.

برچسب: نویسنده: یاسین کوشکی تاريخ: جمعه 17 آذر 1402 ساعت: 15:18

صفحه بندی